کاش که می شد برای با تو بودن
آینه هارو پیش چشات می ذاشتم
کاش که می شد وقتی می یای دوباره
غنچه هارو روی لبات می کاشتم
کاش که می شد برای دیدن تو
آینه هارو صف بکنم دوباره
یا اینکه واسه دلت عزیزم
بارون بیاد فقط با یک اشاره
دون دون اشکای چشات همیشه
خیس می کنه بغص صدامو انگار
نمی تونم بهت بگم نمی شه
عاشقی رو نحمی شه کردش انکار![]()
(۸۶/۳/۶)
اگه خوب دقت کنین متوجه می شین که این مطلبی رو که دارین می خونین راجع به استاده.
اما کدوم استاد؟ عرض می کنم خدمتتون. از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون که چند ماهیه
کلاس طنزی برقراره که استادش جناب آقای"نادر ختایی"است.
منم واسه اینکه ارادتم رو بهشون نشون بدم تصمیم گرفتم که بعضی از شعراشونو تو وبلاگ بذارم.
تا بقیه هم از این ذوق استاد بهره مند بشن.
آخه خود استاد که دست به کار نمیشه و یه وبلاگ نمیزنه![]()
و اما اولین کاری که میخوام درج کنم کلی باعث نعره زدن های عارفانه بعضی ها شده![]()
راستی اگه خواستین از وضع کلاسمون خبردار بشین به این ادرس یه سری بزنین/ ضرر نداره ها![]()
مثنوی چشمهایش
فدای چشمای تو از ته جون پاییز٬ بهار٬ تابستون و زمستون
الان سال سیب و اناره انگار می گن که هشتاد و چهاره انگار
دقیق بیست مهر و پنج ونیمه غصه نخور خدا خودش کریمه
وقتی به آبان برسم عزیزم زیر پاهات برگ غزل می ریزم
پلکو بهم بزن که آذر میاد این فقط از چشمای تو برمیاد
آخ جون من در می ره تا دی بشه وقت تولد چشات کی بشه
میاد روزی که همه تن٬ تن بشی روی دلم دوباره بهمن بشی
تا که چش حسودو نابود کنم باید که اسفندو برات دود کنم
یه چشم تو ماهه یکی پلنگه نگاه فروردینی تم قشنگه
تولد دوباره توی بهشت با تو قدم زدن تو اردیبهشت
می شه که دنیا رو با تو بهم زد تموم خردادو با تو قدم زد
دله لای کمون ابرو گیره بزن٬ بکش٬ که ماه٬ ماه تیره
به اون تنت اگر که فرصت بدی می شه که مردادو خجالت بدی
آتیش زده مثل غزل باورو گرمای چشمای تو شهریورو
سال دیگه اگر که زنده بودم مهر تو باز پر می کنه وجودم
راوی می گه قصه که بی غرض شد لحن ما هم اونوسطا عوض شد
راوی شکر خورده خودش غرض داشت از اولش جون چشات مرض داشت
دل عاشق که تو شیش وبش نیست عشقی که راوی داشته باشه عش نیست
عشقی می خوام که قلبمو بسوزه چشامو با چشاش بهم بدوزه
حلوا می خوام که تن تنانی باشه عشقی می خوام که آنچنانی باشه
عشقی نه واسه هوس و دلخوشی عشقی می خوام تیریپ عاشق کشی
نه مثل سکه ها دو رویه باشه یه رویه نه اما دو سویه باشه
لبای تو سیب گلاب شمرون عشقی توی ترانه های بارون
نور که می شینه تو نگات یکسره زیره به کرمون چشات می بره
قدمت چشمای تو اصفهونه چشای تو دو تا نصف جهونه
لحن دو تاشون ولی شیرازیه عشوه برای هر دوشون بازیه
لحن چشاتو باس که باور کنم چشامو تا چشات شناور کنم
تموم قدرت نگاه همینه نگاه کنی بیاد پیشت بشینه
ببینم تا حالا خاطراتتو نوشتی؟ تا حالا شده قلمتو دستت بگیری و برگه های دفترتو از خاطره های ریزو درشت زندگیت سیاه کنی؟ نمی دونم اصلاّ اهل نوشتن خاطره هستی یا نه. یا این که اصلاً چیز به یاد موندنی واست اتفاق افتاده که قابل خاطره شدن و یادواره شدن باشه. اما دفتر خاطرات فقط یه تیکه کاغذه که بعد از سال ها کهنه و زرد می شه و بالاخره یه روز وروزگاری از صفحه روزگار پاک میشه٬ درست مثل خودت٬ مثل خودم٬ مثل خودامون.
میشه ورقای خاطره ها مونو به دست باد بسپاریم تا شاید یه نفریا یه عابر که تو وسطای پاییز پاشو رو تن خشک و ترک خورده برگای زرد پاییزی می ذاره برشون داره و یه نگاهی بهشون بندازه وشاید خاطره ما٬ یه روزی یکی از خاطرات اونم بشه. خاطره یه روز خوندن یه خاطره.
اما تا حالا به این فکر کردی که خاطره هاتو٬ توی دلت حک کنی.اونم نه با قلم٬ که با خون دلت با خونی که هیچ وقت پاک نشه. هیچ وقت غبار زمان نگیره.هیچ وقت زرد و پاره پوره نشه.توی تموم این سالها به این نتیجه رسیدم که تنها دله که می تونه خاطره نگه دار باشه.جدای از راز نگه داریش٬ تازه٬ دفتر یه روزی تموم میشه وباید عوضش کنی ولی
دل
که عوض شدنی نیست.وفاداغر می مونه تا بی نهایت.تا جایی که خاطره واسه حک کردن توش باشه.
به همین خاطر٬ من همیشه خاطره هامو توی دلم مینویسم٬ توی قلبم٬ توی سینم.با عشق مینویسمشون.با خون دلی که با عصاره عشق سرشته شده و ناب نابه و هیچ وقتم جوهرش تموم نمیشه.
حالا اگه مردشی٬ اگه می خوای خاطراتت جاودانه بمونه٬ با خون دلت پای برگه قلبتوامضا کن.
(۸۵/۱۲/۳)
وجودم حس نمی کرد غربتت را
دیگر اشکهایمان هم تیرگی را نمی شست
وقتی که بغض آینه در نگاه تو شکست
و طلسم آرزوهایت به دست تک ستاره آسمان باز شد٬
قاصدک را حس کردم در اوج نگاهت
طلوع خورشید را دیدم در پس چهره شب گرفته ات
باز هم کنارم بمان٬ ای دعای سحرگاهانم
ای مهربان
بمان تا همیشه
تا دل دل کردن من و تو
تا حاجت دوباره![]()
(85/7/27)