اهل عشق آبادم
کسب و کارم عشق است
غنچه رز دم خانه مان را می بویم با تمام نفسم
به چناری که میان قفس باغچه خانه خود ساخته ام
تکیه می دهم و چشم می دوزم به گذر ابر های دوان بر بالای سرم
لانه ای می بینم
بر یکی شاخه همی ساخته آن لک لک پیر
و غذا می آرد بهر گنجشگکان رؤیاییش
هر کجا را که نگاه اندازی
پر ز الطاف خداوند کریم است
از آن کوه دماوند
به آن دشت سراسر پر زنبق...
و به آن لاله روییده میان تن پر خون شهیدان
و به آن کوله پر خاک و
لب تشنه سجاده کارون سوگند
که پس قامت این سرو بلند
سبزه ای روییده است
که نه آنقدر تناور٬ بلکه
به ظرافت و به زیبایی یک سبزه عاشق
وسط این همه احساس
قدش راست نموده
و به سهم خود از این چله خون می نگرد................