تبليغاتX
دل نوشته ها - نگاه کن.........
 

 اهل عشق آبادم

 کسب و کارم عشق است

 غنچه رز دم خانه مان را می بویم با تمام نفسم

 به چناری که میان قفس باغچه خانه خود ساخته ام

 تکیه می دهم و چشم می دوزم به گذر ابر های دوان بر بالای سرم

 لانه ای می بینم

 بر یکی شاخه همی ساخته آن لک لک پیر

 و غذا می آرد بهر گنجشگکان رؤیاییش

 هر کجا را که نگاه اندازی

 پر ز الطاف خداوند کریم است

 از آن کوه دماوند

 به آن دشت سراسر پر زنبق...

 و به آن لاله روییده میان تن پر خون شهیدان

 و به آن کوله پر خاک و

 لب تشنه سجاده کارون سوگند

 که پس قامت این سرو بلند

 سبزه ای روییده است

 که نه آنقدر تناور٬ بلکه

 به ظرافت و به زیبایی یک سبزه عاشق

 وسط این همه احساس

 قدش راست نموده

 و به سهم خود از این چله خون می نگرد................

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 9:44  توسط ندا  |