می بینی دست هایم را که چگونه قنوت خواهش دست هایت شده اند
و چشم هایم را که پرسه زن کوچه نگاه های
دریغت گشته اند
در این تنهایی مدام٬ غنوده ام در خود
و یادگار مونس ثانیه های از خود رها شدن تنها نمی گذارد
مرا با خویشتن خویش
آنگاه که طلوعت را در غروب تن می جویم
آنی مجال رؤیت حضور می دهی؟؟
( ۸۶/۱۰/۱۸)