خسته ام از سال ها سرگردانی دل و
پرسه زدن های گاه و بی گاه اندیشه
در کوچه پس کوچه های خاطرات
خاطره طلوع بی تو بودن و
غروب حسرت زده از درد جانکاه عشق
ششیشه ها را نظاره کن
که چگونه از آهی این چنین، بخار به تن گرفته اند
و تصویری ساخته اند مات ، از پیکرم
که بی جان در کنج بسترخویش آرمیده
این مرده جان تنها نیازمند فاتحه ای بود
که آن هم در نفس های آخر دریغ شد!!!
( ۸۶/۱۰/۱۹ )